سلام

نبودم، شوغ بودم، خوش نبودم؛ ممنون که بودید.

بابا برگشت خونه و حالش هم خوبه خدا رو شکر. خیلی بهتر.

***

اول یک سری بازخور عجیب داشتم از دوستانی که پست های اخیر رو نمی پسندیدند

درک نمی کردند، و این ابهام براشون آزار دهنده بوده. همونطور که اون روزها با تغییر نام وبلاگ گفتم

این وبلاگ تغییر کاربری داده. شده خلوتگاه.

یک روزی خاطرات روزانه می نوشتم، دوستان منت سرم میگذاشتند و می خوندند.

جسارتا تز ارائه کردن دوستان ناراحتم کرده و به این نتیجه رسیدم تو هیچ جای دنیا روشنفکری نبوده

و فقط ادعاشه که وجود داشته. قضاوت همه جا هست، ظاهری هم نباشه تو دل اتفاق میفته. نگید نه؛

چون خودم با تمام ادعاهام تو درونم قضاوت رخ میده. با اینکه خودآگاهم هوشیاره و بهش تشر میزنه

و قضاوت رو در ریشه می خشکونم، اما اتفاق میفته.

و یک سری هم کارشون شده نظر دادن در مورد زندگی دیگران و من خیلی مایلم بدونم الان دقیقا

چه گلی روی سر زندگی خودشون هست. یا چرا واقعا اینقدر بیکارن که پتانسیل و زمان های ارزشمند

زندگیشون رو صرف زندگی دیگران بکنن. آیا فرد مهمیم؟ آیا هدف ترورم؟ آیا هدف انتخاب های بزرگم؟

پول دادن بهتون؟ چیه دقیقا فازتون؟

بگذریم ... تغییر کاربری از خاطرات به دلنوشته یعنی، اینجا فقط چیزی که از دل میگذره رو می نویسم نه خاطرات و توضیحات اضافی.

پس تا الان براتون شفاف سازی شد.

اینجا دوستانی دارم برام ارزشمندند، خودشون هم به این مسئله واقفند و اونقدر مشناسمشون که بدونم

بدون خوندن پست های چرتم باز هم با من هستند. جسارتا  خدمت عزیزانی که کامنت هاشون نخونده حذف میشه

اینجا برای خالی کردن خودمه، نباشید باز هم می نویسم.

***

پدر باز هم بیمارستان بوده؛ باز هم بیخوابی بوده، باز هم تنش و استرس بوده؛

باز هم شوک بوده، باز هم بغضهای خفته بوده. طوری که هنوز هم بعد از سه هفته

تنم سست باشه و اشتهام بی کیفیت. گذشت. خدای من شکر. دردهایی کشیدم ...

گذشت.

***

مهمترین چیزی که از ذهنم میگذره اینه که چقدر من ناشکر و بی معرفتم در قبال شماهایی

که اینهمه براتون بدم، اما باز هم گرفته میشم می گید غصه نخور ما هستیم. جور میشه.

چقدر بدم ... چقدر خودخواهم. چقدر بابت منی که حاصل پونزده سال نذر و نیاز و سوگلی ام

از خیلی چیزها گذشتید.

***