منوی اصلی
خلوتگاه
  • زهرا راد شنبه 22 فروردین 1394 08:09 ب.ظ نظرات ()
    +اول سلام

    ++دوم به دنیای رنگی رنگی من خوش اومدید

    +++سوم اینجا هر چی نوشته میشه دلنوشته های خودم هستند و متن های كپی شده با ذكر منبع خواهند بود

    ++++چهارم لینكدونی جای دوستای با معرفتمه و لینكدونی ماه به ماه ریست میشه

    +++++پنجم آدرس وبلاگ دیگه ی من : چــــــــآر دیــــــــوآریــــــــــ كــــــــــآغَــــــــذیـــــــــــــــــ

    ++++++ششم : وبلاگ دیگه ام رمان ها و داستان های خودم هستند. وبلاگ تفریحی نیست. كسانی لینك میشند كه رمان خون هستند

     برای افزایش كامنت و بازدید لینكم نكنید لطفا

    +++++++هفتم خیلی دوستتون دارم ... یا علی
    آخرین ویرایش: شنبه 22 فروردین 1394 08:15 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • زهرا راد شنبه 20 مرداد 1397 10:29 ب.ظ نظرات ()


    اینکه بعد از مدتها بی حوصلگی

    هوس فیلم دیدن بکنم

    نشونه ی خوبی برام محسوب میشه!!

    دارم می رم The Note Book ببینم. ببینید، ندیده میگم ببینید.

    خوبه!
    آخرین ویرایش: شنبه 20 مرداد 1397 10:28 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • زهرا راد جمعه 19 مرداد 1397 07:56 ب.ظ نظرات ()
    جدا سخته ها قبول دارید؟

    -----

    پدر من! این چه حرفی بود برای دلداری دادن زدی؟

    بگم نمیبخشمت تا آخر عمر؟ خوبته؟

    -----

    گفته بودم قرص های دکتر اینقدر بیتفاوتم کرده که ... ؟

    الان یه اتفاق بعد مدتها و ماهها تکونم داد! باعثم کرد بیام

    همین دو جمله رو بنویسم!!

    ----

    پایان نامه!! اعصاب خورد کن!! نو موضوع! چوزینگ موضوع سو هارد!

    پ ن : قراره بریم سربازی نه؟!! دو سال رفیق بازی چه شود!!!
    آخرین ویرایش: جمعه 19 مرداد 1397 08:13 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • زهرا راد چهارشنبه 13 تیر 1397 01:03 ق.ظ نظرات ()


    وقتی شبه

    وقتی پنجره بازه

    وقتی صدای شب میپیچه تو گوشم

    چقدر بهت نزدیکم!!

    ++ دلم برای نوشتنت پرپر میزنه مهربانم!
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 تیر 1397 01:09 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • زهرا راد چهارشنبه 9 خرداد 1397 05:29 ب.ظ نظرات ()
    سلام سلام

    خب خب

    اومدم ببینم این مدتی که نبودم کیا یادم کردن کیا نه

    نبودم، دلم برای میهن عزیزم تنگ شده بود

    که کل اس ان ها و شبکه های مجازی رو بگردم بازم هیچ کدومش برام میهن نمیشه.

    مشغله رو تازه دارم درک می کنم.

    وقتی یکی میگه شلوغم میفهمم تازه یعنی چی.

    دانشگاه، امتحانات، پایان نامه، کار، خونه، خانواده و کمی هم کنارش تفریح

    همه و همه مشغله هایی ساختن برام که نگو.

    یه کمم مشکلات روحی باعث تنبلی شد که نیام کلا

    ممنون از کسانی که از طریق تلگرام پیگیر بودن و عزیز منن

    ممنون از کامنت هایی که گذاشتین و خوندم

    اتفاقات زیادی افتاده

    گفتن زیاد دارم

    دوستتون دارم

    کم کم، نرم نرم، جواب می دم کامنت ها رو
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 9 خرداد 1397 05:40 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • زهرا راد پنجشنبه 19 بهمن 1396 09:55 ب.ظ نظرات ()

    نوزدهم بهمن ماه سال هزار و سیصد و نود و شش!

    خاص! قشنگ! پر از حس های زیبا

    سر شار از حضور خدا

    حس های قشنگ در کنار تلخی

    یه تولد خاص و قشنگ

    کارم به خاطر عید دو برابره، ببخشید که کامنت جواب نمیدم. حتما سر فرصت بهتون سر میزنم

    به شدت عاشقتونم و به شدت ممنونتونم بابت تبریک


    آخرین ویرایش: پنجشنبه 19 بهمن 1396 09:57 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • زهرا راد چهارشنبه 18 بهمن 1396 11:37 ق.ظ نظرات ()

    خدای من فهمیدی!!


    ترسی که داشتم به سرم اومد!!


    چه اعتماد به نفسی داشتم که باهات اونطوری صحبت کردم


    و راستشو گفتم!!


    خدای من کاش نمی فهمید!


    بلایی به سرت بیاد از دلنگرانی من مردم!


    ++ببخشید نیستم. پیام هاتون رو سر فرصت جواب میدم

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • زهرا راد دوشنبه 2 بهمن 1396 08:13 ب.ظ نظرات ()

    وارد ماه زیبایی شدیم

    نمیدونم به خاطر تولدمه

    به خاطر ویژگی های مردان و زنانشه

    اسمش و ابهت اسمشه

    سفیدی و عظمت اسمشه

    سرماشه

    هر چی

    دوستش دارم

    کلا اسم ماه بهمن برام شیرینه

    با اینکه کمی از زهرا فاصله گرفتم

    اما هنوز عزت نفسم، زهرا دوست بودنم، باعث میشه ماه تولدش رو دوست داشته باشم.

    زهرا بچه ای شده که تو بغل اینور اونور میبرمش مبادا باز لب برچینه.

    بعد چقدر ؟ چند سال ؟ بابا کمی خوب بشه تقویت بشه میریم عیددیدنی صله رحم آقا امام رضا

    چه حرف ها که باهات ندارم آقا

    --

    دلم برای تک تکتون تنگه، برای احوالپرسی هاتون، این کامنت ها که ازتون تکرار میشه کجایی نگرانیم

    اونهایی که ماهم رو نرسیده تبریک گفتن

    و خیلی چیزهای دیگه

    دوستتون دارم رفیق های من

    خوش ترین لبخند روی لبم نقشه ایه که برای موهام دارم

    ویتامینه بشن، لخت بشن، تا زیر کمر برسن

    تازه به جای چادر عربی پولش رو فدای موهای مامانم بکنم یه رنگی به خودش بگیره

    چادر همیشه هست ...

    واقعا حرفی ندارم، چرت بافیه. خوبید؟ احوالپرسی نه،کامنت از حالتون و خبراتون بگید برام

    --
    من ایده آل گرام. زنیت با تمام زنانگی، مردیت با تمام مردانگی

    خوانندگی آقایونم از این قاعده ام مستثنا نیست

    خدایی صدا مردتر از اون صدا کلفته تو ماکان بند و امیرعباس گلاب (وقتی نعره میکشه :)) ) داریم؟

    + پ ن : پاسخ یه دوست  که چرا دوتا خوبی تو کامنتهای من هست.

    اولی عرفه، اون آخری که می پرسم یعنی مرسی نگو. اصل حالت!
    آخرین ویرایش: دوشنبه 2 بهمن 1396 08:29 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • زهرا راد شنبه 16 دی 1396 12:39 ب.ظ نظرات ()


    به خدا منظورم این نبود...


    چرا دو‌کلمه نمی تونیم منظور هم رو درست بفهمیم؟


    این زبون به چه دردی میخوره وقتی بلد نیست زر بزنه و زخم میزنه؟

    آخرین ویرایش: شنبه 16 دی 1396 12:43 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • زهرا راد چهارشنبه 13 دی 1396 12:37 ب.ظ نظرات ()

    دلم یه کم استراحت میخواد

    استراحتی از نوع تموم شدن امتحانات

    بردنش به دکتر و ویزیت اولش و حداقل یه کم آروم شدنم ار امید به خوب شدنش

    یه جور استراحت که صبح تا شبش مرخصی باشم

    یه جور استراحت که آروم باشم و دغدغه کار و درس نداشته باشم

    برم دیدن دوستم که دو ساله ازدواج کرده،

    اون روز پی ام داده که داری خاله می شی و هنوز دیدنم نیومدی!

    خدا جون کرکره های زندگیم رو بعد این یه ماه و امتحانات یه روز بکش پایین

    فقط یه روز! قانعم!

    دارم بزرگ میشم، به شدت هم بزرگ می شم.

    چقدر سخته دنیای آدم بزرگها !

    پدرم! مادرم! چی کشیدید خدایی؟ هنوز هزار صدمشم ندیدم و خسته شدم

    ++مرد این اتفاق باید بود!

    ++ پ ن : واقعا به این نوشته ها دل بستی؟ فکر کردی با اینها زهرا رو شناختی؟
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 دی 1396 12:38 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • زهرا راد پنجشنبه 7 دی 1396 08:45 ب.ظ نظرات ()

    خوبت می کنم.

    به خدا خوبت می کنم.

    به همون خدایی که قراره تو خوب کردنت کمکم کنه

    خوبت می کنم.

    تنهاییم تو این راه، اما اونقدری که خدا داریم

    هزار صدمشم کمبود نداریم.

    خوبت می کنم.

    نکنم زهرا نیستم.

    من با اراده ام مشهورم

    حداقل واسه خودم

    ++ بمیرم برای دل تنها و دست بی یارت

    +++ می سوزم و می میرم و جان می گیرم

    با اینهمه هر بار ... زبان می گیرم


    آخرین ویرایش: پنجشنبه 7 دی 1396 10:12 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • زهرا راد یکشنبه 3 دی 1396 07:44 ب.ظ نظرات ()

    این عدالته؟

    انصافه؟

    علیرضا آذر جانان دو ایستگاه بالاتر جشن امضای کتاب داشته باشه و‌من سر کار باشم!

    ....

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • زهرا راد شنبه 2 دی 1396 08:15 ب.ظ نظرات ()

    سلام

    نبودم، شوغ بودم، خوش نبودم؛ ممنون که بودید.

    بابا برگشت خونه و حالش هم خوبه خدا رو شکر. خیلی بهتر.

    ***

    اول یک سری بازخور عجیب داشتم از دوستانی که پست های اخیر رو نمی پسندیدند

    درک نمی کردند، و این ابهام براشون آزار دهنده بوده. همونطور که اون روزها با تغییر نام وبلاگ گفتم

    این وبلاگ تغییر کاربری داده. شده خلوتگاه.

    یک روزی خاطرات روزانه می نوشتم، دوستان منت سرم میگذاشتند و می خوندند.

    جسارتا تز ارائه کردن دوستان ناراحتم کرده و به این نتیجه رسیدم تو هیچ جای دنیا روشنفکری نبوده

    و فقط ادعاشه که وجود داشته. قضاوت همه جا هست، ظاهری هم نباشه تو دل اتفاق میفته. نگید نه؛

    چون خودم با تمام ادعاهام تو درونم قضاوت رخ میده. با اینکه خودآگاهم هوشیاره و بهش تشر میزنه

    و قضاوت رو در ریشه می خشکونم، اما اتفاق میفته.

    و یک سری هم کارشون شده نظر دادن در مورد زندگی دیگران و من خیلی مایلم بدونم الان دقیقا

    چه گلی روی سر زندگی خودشون هست. یا چرا واقعا اینقدر بیکارن که پتانسیل و زمان های ارزشمند

    زندگیشون رو صرف زندگی دیگران بکنن. آیا فرد مهمیم؟ آیا هدف ترورم؟ آیا هدف انتخاب های بزرگم؟

    پول دادن بهتون؟ چیه دقیقا فازتون؟

    بگذریم ... تغییر کاربری از خاطرات به دلنوشته یعنی، اینجا فقط چیزی که از دل میگذره رو می نویسم نه خاطرات و توضیحات اضافی.

    پس تا الان براتون شفاف سازی شد.

    اینجا دوستانی دارم برام ارزشمندند، خودشون هم به این مسئله واقفند و اونقدر مشناسمشون که بدونم

    بدون خوندن پست های چرتم باز هم با من هستند. جسارتا  خدمت عزیزانی که کامنت هاشون نخونده حذف میشه

    اینجا برای خالی کردن خودمه، نباشید باز هم می نویسم.

    ***

    پدر باز هم بیمارستان بوده؛ باز هم بیخوابی بوده، باز هم تنش و استرس بوده؛

    باز هم شوک بوده، باز هم بغضهای خفته بوده. طوری که هنوز هم بعد از سه هفته

    تنم سست باشه و اشتهام بی کیفیت. گذشت. خدای من شکر. دردهایی کشیدم ...

    گذشت.

    ***

    مهمترین چیزی که از ذهنم میگذره اینه که چقدر من ناشکر و بی معرفتم در قبال شماهایی

    که اینهمه براتون بدم، اما باز هم گرفته میشم می گید غصه نخور ما هستیم. جور میشه.

    چقدر بدم ... چقدر خودخواهم. چقدر بابت منی که حاصل پونزده سال نذر و نیاز و سوگلی ام

    از خیلی چیزها گذشتید.

    ***

    آخرین ویرایش: شنبه 2 دی 1396 08:25 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • زهرا راد شنبه 18 آذر 1396 01:11 ق.ظ نظرات ()



    دوباره بیمارستان سینا


    دوباره خاطرات تلخ و دردآور


    خدایا صبر کسی رو آزمون می کنی که می دونی هیچی تو چنته اش نیست؟


    با منی؟ یو ویت می؟

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • زهرا راد جمعه 17 آذر 1396 03:35 ب.ظ نظرات ()

    اسراف همیشه دور ریز نیست

    گاهی استفاده بیش از حده

    وقتی ظرفیتت تکمیله و زیادی میخوری هم اسرافه

    وقتی خسته از سر کار میای و میان وعده و شامت یکی میشه

    وقتی فقط یک لیوان از اون قوری چای خوش طعم و تازه ای که مادرت برات دم کرده

    می خوری و بعدش شامت سوپ داغه که کل حجم معده رو اشغال می کنه

    آیا اینکه برای دستانش دلش نیتش عشق می ورزی و تمام چای رو تا آخر شب تموم می کنی

    تا دور ریز نشه

    اسرافه؟

    یا بمونه و دور ریخته بشه اسرافه؟

    ++ زندگی سراسر ایهام و مغالطه اس

    باید هوشیار بود. همین!!

    بی ربط و با ربط به پست بالا
    آخرین ویرایش: جمعه 17 آذر 1396 03:37 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • زهرا راد چهارشنبه 15 آذر 1396 12:51 ب.ظ نظرات ()

    سلام

    ممنون از حضور عزیزانی که نیستم و باز سر میزنن

    آقا حامد عزیز، بهانه ی عشقم همیشه به من لطف دارن

    و در مقابل کم سعادتی من باعث میشه نتونم در خدمتشون باشم.

    همین الان داشتم دو تا مسئله رو به هم ربط می دادم!

    تو رمانی که یک رابطه ی اجباری وجود داره، دختره تو مشکلاتی غرقه.

    الان دو روزه هر چی می خوره بالا میاره و حدسش اینه که نکنه پسره چیزخورش کرده!!

    واقعا نمی فهمه؟ تابلو نیست؟ البته من تو اون شرایط نیستم و شاید هم واقعا

    اینقدر ذهنش درگیر مشکلاته که بارداری آخرین چیزیه که بهش فکر می کنه!

    من برای هر اتفاق افتاده و نیفتاده ای، روی کاغذ حدسیات می نویسم، مانند فرضیه برای دانشمند!

    و فکر می کنم اگر جای اون بودم، اولین فرضیه ام طبیعتا بارداری بود.

    یه مدته واقعا هر چی پست هام رو مرور می کنم اون پرحرفی ها، سرخوشی ها و کلیشه نویسی ها دیگه نیست!

    احتمالاتم اینه : سرم شلوغه و اونقدر شلوغه که به مسائل ساده فکر نکنم! (رد شد، چون حین کار اینقدر

    رفتار و نگاه آدمها رو بالا پایین می کنم که باهاش رمان هم می نویسم!)

    درس و کار فرصتی نمیذاره که از روزانه های سبکم بنویسم! ( ممتنع، چون گفتم به ساده ها دقت می کنم؛ فقط

    شاید چون واقعا وقت ندارم.)

    افسرده شدم ، یا بی حوصله. ( ممتنع رو به پذیرش؛ کمی بی تفاوت شدم به زهرا و دنیاش.)

    جو دانشگاه گرفته =)) ( خنده داره اما واقعا بودن تو فضای یه دانشگاه رتبه بالا با بچه های با دیسیپلین بالا

    تاثیر گذاشته روم.)

    و نتیجه ی آخری که خودم گرفتم و حدس نیست اینه که زیاد فکر می کنم به جای دیدن، زیاد می خونم

    به جای دیدن! باورم نمیشه خوندن رو حایگزین فیلم کردم! خلاصه گو شدم و کم حرف!

    تازه خودمم دست پیش می گیرم که مشکل از طرفمه که نمیفهمه چی میگم!

    البته یه سری مسائل بدیهیاته، مثلا از خرید برگشتیم داداشم با خونه تماس گرفته که برگشتید؟ گفتم

    نه بی سیم رو با استند و آداپتورش بردم با خودم بازار! :دی والا!

    جدیدا خیلی به معنی و محتوای حرفهام فکر می کنم، در واقع خلاصه مطلب اینکه باید چیزی باشه

    که من رو وادار کنه تا صحبت کنم! من پر حرف بودم و این برام عجیبه. تجربه جالبیه. که فکر می کنم

    آیا این حرف، این جمله و این معنی ارزشش رو داره گوش و فکر کسی رو به کار بگیرم؟ که زبون و لب و دهن و

    ذهنم رو به کار بگیرم تا بگم؟

    برام واقعا عجیبه!

    دو تا خصلت باید تو خودم ایجاد کنم، سومیشم از هفته آینده شروع میکنم، خاص نیست اما برای منِ زهرا

    می دونم سخت خواهد بود. اگر این سه رو بتونم تو وجودم جا بندازم جایزه اش نیم ست استیلیه که تو

    ژوپینگ دیدم :قلب

    من، زهرا، متعهد می شم سر پنجاه روز عکس نیم ست رو اینجا برای خودم بذارم. حق ندارم که دیر بشه. باید!

    ---
    ++ زهرا مثلا شبه بدنسازه! با توجه به رژیمی که داره و قراره بدن رو خشک خشک و بدون چربی کنه،

    نباید سمت سرخ کردنی بره، و کلا شیرینی و چربی جاتش باید صبح ها باشه. اما عصر ساعت شش تو فروشگاه

    یه مشت خرما میخوره :)) مثل زهرا نباشید. برای جلوگیری از چاقی و کاهش جذب چربی و کربوهیدرات، صبح تا ظهر بخوریدش نه شب.

    ++ یعنی تا نوروز شکمم تخت شده اون پیرسینگ دلخواهم رو بخرم؟

    گفتم، اما باز هم شد پرحرفی از بدیهیات :))
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 15 آذر 1396 01:06 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 14 1 2 3 4 5 6 7 ...