منوی اصلی
یک سرگشته ی دمدمی در جستجو
  • در حال نام گذاری شنبه 22 فروردین 1394 07:09 ب.ظ نظرات ()
    +اول سلام

    ++دوم به دنیای رنگی رنگی من خوش اومدید

    +++سوم اینجا هر چی نوشته میشه دلنوشته های خودم هستند و متن های كپی شده با ذكر منبع خواهند بود

    ++++چهارم لینكدونی جای دوستای با معرفتمه و لینكدونی ماه به ماه ریست میشه

    +++++پنجم آدرس وبلاگ دیگه ی من : چــــــــآر دیــــــــوآریــــــــــ كــــــــــآغَــــــــذیـــــــــــــــــ

    ++++++ششم : وبلاگ دیگه ام رمان ها و داستان های خودم هستند. وبلاگ تفریحی نیست. كسانی لینك میشند كه رمان خون هستند

     برای افزایش كامنت و بازدید لینكم نكنید لطفا

    +++++++هفتم خیلی دوستتون دارم ... یا علی
    آخرین ویرایش: شنبه 22 فروردین 1394 07:15 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • در حال نام گذاری سه شنبه 15 بهمن 1398 01:18 ب.ظ نظرات ()
    اونجایی که تونستی حرف و حس و دیدگاه دیگران رو درک کنی

    و بر اساس دید اونها پاسخ بدی

    عصبی نشی، تندخو نشی، نخندی، به سخره نگیری

    اوج بلوغ توئه!!

    اون لحظه ی منم آرزوست!

    حذف یارانه ی کاغذ و کتاب های گرون قیمت و ... 

    اینجاست که دچار فقر فرهنگی می شیم و نهایت انتخاب من دو سه کتاب میشه

    هدیه ی خودم برای تولدم!

    متاسفم!

    ++دلم هوای "سال بلوا" و گریه با نوشافرین رو کرده. وقت کتاب خوندن ندارم:(
    آخرین ویرایش: سه شنبه 15 بهمن 1398 01:21 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • ماجرا همیشه از اونجایی شروع میشه که  :

    -نکن! این آدم اینطوریه، بیخیالش شو، نزدیکش نشو ...

    +نه شما نمیدونید. من فرق دارم! من باهاش خوشم، ما حرف همو میفهمیم!

    بله
    آخرین ویرایش: دوشنبه 23 دی 1398 12:34 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • در حال نام گذاری چهارشنبه 18 دی 1398 03:36 ب.ظ نظرات ()
    قشنگ نیست؟

    9 بهمن تولد مادرشوهرم

    19 بهمن تولد خودم

    22 بهمن تولد باباییم

    25 بهمن (ولنتاین) سالگرد آشناییمون

    27 بهمن تولد آقاییمون

    اصصصصلا به سرنوشت اعتقاد عجیبی دارم

    ماه آینده ماه زیبایی خواهد بود، پر خیر و برکت و حس خوب و موفقیت

    به نظرتون امسال برای تولدم چی بخرم؟ آلبرکامو یا داستایوسکی؟ یا شایدم عباس معروفی
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • دارم به آستانه ی 27 سالگی نزدیک میشم

    تلخه 

    برای همین دست به دامن مغلطه میشم و میگم

    من 19 بهمن وارد 27 خواهم شد، نه اینکه 27 ساله باشم

    روزی آرزوی من رسیدن به 30 بود

    الان فراری اما گذر زمان

    از دو سه چروک خیلی ریزی که کنار خط خنده مه

    از بیست تا تار مویی که نقره ای لای خرمن موهام برق میزنه

    عمرم تو کتاب و فکر کردن به مسائل و پیچ و واپیچ کردنشون گذشت

    ساعت ها لای چند خط از جمهوری افلاطون موندم

    روزها با سمفونی مردگان گریه کردم

    چیزهایی رو حس کردم که برای خیلی ها مزخرف و خنده دار بود

    رسیدم به جایی که ذهنم خسته شد و کنار کشید

    گفت نمیکشم

    گفت بسه

    گفت گوسفند باش لطفا

    گفت هم خودتو پیر کردی هم منو

    گفت هیچی به هیچی

    و در نهایت تنها چیزی که نصیبم شد واهمه از اندیشیدن بود

    چون نتیجه اش درد کشیدن بود

    و حالا در همین نقطه باز هم همچنان میگم 

    من یک افسرده ی خسته از فکر کردنم که همچنان خودم رو لای کتاب ها گم میکنم

    که باز هم هر موقع از خیابان امام رد میشم نگاهم به اون کتاب فروشی همواره تخفیفه

    که همیشه هم دنبال کاغذهاییم که خودمو توش گم کنم

    تا در نهایت با همین ذهن خسته باز هم فکر کنم

    هر چند کم، هر چند با سرعت کمتر

    اما در نهایت باز هم پیرتر بشم

    یه روزی گذر عمر هیجان انگیز بود

    برای هر تولد

    برای هر روز

    برای هر سال

    برنامه ها داشتم

    جالبه روزی میگفتم 25 ساله بشم موهامو صورتی میکنم

    27 ساله بشم گواهینامه میگیرم

    30 ساله که شدم باید شرایط سواد اجتماعی رو دارا باشم

    خیلی حرف ها میزنیم ...

    من الان، یک در آستانه ی پیریِ از پیری ترسانم!

    یک پیر شده که منتظر کفن شدنه

    که حالا نمیخواد بمیره، نمیخواد پیر بشه

    میخواد پیش کسی که دوستش داره باشه

    اما شبها که به تاریکی زل میزنه

    هنوز ترس داره

    ...
    آخرین ویرایش: سه شنبه 17 دی 1398 03:35 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • کل دنیا میگن بنویس دوباره

    رمان

    درد دل

    خاطرات

    بهتر از قرص عمل میکنه

    نمیدونم چرا دستم نمیره به قلم

    مهربانم نصفه نیمه مونده

    دلم آتیش میگیره فکرشو که میکنم

    چرا اینطوری شد؟

    +++ چرا نیستید؟ آقا حامد و فاطمه و بهانه جان نیستن چرا؟

    آخرین ویرایش: دوشنبه 16 دی 1398 02:19 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • در حال نام گذاری چهارشنبه 11 دی 1398 02:48 ب.ظ نظرات ()
    +چرا همه برای کامنتهاتون تاریخ مشخص گذاشتید؟

    ++کامنت ها تایید شد تو وبلاگهاتون جواب دادم.

    +++چرا همه به طرز مشکوکی یا نیستن یا کامنتهاشون رو بستن؟

    ++++بلاگری تبدیل به نوستالژی شد؟

    +++++در چه حالید؟



    آخرین ویرایش: چهارشنبه 11 دی 1398 02:51 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • جونت عزیزه
    وقتی دل داده باشی...
    آخرین ویرایش: یکشنبه 17 آذر 1398 12:58 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • در حال نام گذاری یکشنبه 27 مرداد 1398 11:41 ب.ظ نظرات ()
    پسرای من بالاخره به جواب رسیدن

    من کی میرسم به نظرتون؟

    نبودم تا از 98/5/12 بنویسم براتون

    این تاریخ همیشه در قلبم حک خواهد شد.

    از زیباترین فصل های زندگیمه که دوست دارم همیشه جریان داشته باشه

    فصلی که باعث شد انگشت چهارم از دست چپم اندکی سنگینی کنه

    اندکی برگ های کتاب زندگیم رنگ صورتی به خودشون بگیرن

    چیزی که شاید حالا حالاها باورم نمیشد دچارش بشم

    شرایط تحت کنترلم نیست

    و آگاهانه و خوداگاهانه هم کنترل رو به دست نمیگیرم

    آگاهانه کاری با افسردگیم و افزایشش و رفعش ندارم

    اما ناآگاهانه دارم از روزهام لذت میبرم

    کاملا آگاهانه هیچی به هیچ جام نیست طبق معمول

    ....
    آخرین ویرایش: یکشنبه 27 مرداد 1398 11:46 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • ورق برگشت...

    آغاز فصلی نو...

    98/3/23

    98/3/24

    کی مثل دیوانه جان من مامانشو میفرسته خواستگاری، بعد خودش تو کوچه روبرویی پارک میکنه از ماشین پیاده میشه به سمت پنجره ی آشپزخونه ی خونه ی ما یه قلب گنده میسازه؟

    در خلسه ای ماورایی به سر میبرم که سپرده شدم به جریانش

    یه جریان غیرقابل کنترل ، گاهی کمی سخت و اضطراب اور اما شیرین ...

    خوبید؟

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • عادت کنیم به اینکه


    هیچ کس اون بیو و پروفایل اولیه اش نیست


    چه احمقم


    چرا عبرت نمیکنم


    زهرا به خودت بیا!عقده ای هستی؟


    چرا دست نمیشوری از انسانها؟

    آخرین ویرایش: شنبه 11 اسفند 1397 01:08 ق.ظ
    ارسال دیدگاه

  • خدای من!

    به یک فنجان قهوه ی تلخ اسپرسوی خوشمزه

    دعوتت میکنم.

    میشه؟
    آخرین ویرایش: دوشنبه 5 آذر 1397 07:21 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  •   


    روزها خلاصه شدن به رقص انگشتهام روی کیبرد

    و به بک اسپیس ختم شدن

    و البته زبون و لبی که اسیر بی رحمی زبونمه و ادامس نباشه

    دهنم از زخم یارای هیچی خوردن نداره.

    مد جانان (Med) دوست تیره پوست اوگانداییم

    میگه داری تغییر میکنی؛ درونت داره آشوبی رخ میده

    به خودت فرصت بده ...

    + پ ن : شوشنک ریدمپشن باز شده همدم. ببینیدش
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1 آذر 1397 01:36 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • در حال نام گذاری یکشنبه 27 آبان 1397 11:45 ق.ظ نظرات ()

    ...

    فقط یک نفر !


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • در حال نام گذاری سه شنبه 8 آبان 1397 10:43 ب.ظ نظرات ()
    این تیکه زیاد تو دهن من می چرخه :

    من همانم که ...

    ات دیس مومنت :

    "من همانم که هیچ غلطی نمیتوانم بکنم!"

    آمریکا بره قیمه هاشو بریزه تو ماستا!
    آخرین ویرایش: سه شنبه 8 آبان 1397 10:56 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • ...

    لا مصب جان!

    بفهم!

    نه من بچه ام نه تو! میگم نه یعنی نه.

    چرا به خودت میگیری؟

    خسته ام از رفع سو تفاهم ها.

    تصمیم به سکوت دارم.

    دیگه با هیچ کس وارد بحث نمیشم.

    باورم نمیشه کسی که راحت باهاش میتونم حرف بزنم

     و بحث کنم، اینقدر الان اذیتم کنه با حرفهاش.
    آخرین ویرایش: شنبه 5 آبان 1397 09:59 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 15 1 2 3 4 5 6 7 ...
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو