نویسنده :زهرا راد
تاریخ: شنبه 22 فروردین 1394 08:09 ب.ظ
+اول سلام

++دوم به دنیای رنگی رنگی من خوش اومدید

+++سوم اینجا هر چی نوشته میشه دلنوشته های خودم هستند و متن های كپی شده با ذكر منبع خواهند بود

++++چهارم لینكدونی جای دوستای با معرفتمه و لینكدونی ماه به ماه ریست میشه

+++++پنجم آدرس وبلاگ دیگه ی من : چــــــــآر دیــــــــوآریــــــــــ كــــــــــآغَــــــــذیـــــــــــــــــ

++++++ششم : وبلاگ دیگه ام رمان ها و داستان های خودم هستند. وبلاگ تفریحی نیست. كسانی لینك میشند كه رمان خون هستند

 برای افزایش كامنت و بازدید لینكم نكنید لطفا

+++++++هفتم خیلی دوستتون دارم ... یا علی


نویسنده :زهرا راد
تاریخ: چهارشنبه 28 تیر 1396 10:27 ق.ظ

دلم تنگ شده برای وقتهایی كه

به قول یكی ... بی ادبانه اس ها

ولی لش میكردم جلو سیستم

تلگرام، وبلاگ، فتوشاپ، فیلم آموزشی

رمان، فیلم ووو ...

از بیكاریم می نالیدم :))

از اقوام همكارم شهید شدن

فاتحه و درخواست آمرزشی براش بكنیم ...

ده شب كه میرسم خونه تا دوش و نماز و شام

و اندكی رفع دلتنگی با خانواده ... دوازده مثل كوالا

میچسبم زمین =))

همگی خوبید؟‌خوشید؟ فاز فلسفی ندارم

موضوع خاصی بنویسم، فقط خواستم

بگم به یادتون هستم. میام به زودی

از بیمارستان بودن مهربانم مینویسم و

برمیگردم به روزهای تلخ بابا تو بیمارستان

دردآوره ...



نویسنده :زهرا راد
تاریخ: سه شنبه 20 تیر 1396 10:31 ق.ظ

آقا این شاعر و نویسنده ها رو دیدید تو فیلما؟

كافی شاپ خاص و

نور شمع و

بوی دود و

فنجون قهوه و

یه شاخه گل و

یه دونه انار یا ترجیحا سیب سرخ تو دست و ...

=))

به جان خودم واقعینا =)) به شخصه دوستم همین شكلیه!!

منم اینقدر تو فكر و خیال و بداهه و دیالوگ گویی و مونولوگ گویی غرق میشم

كه یهو ذهنم حجیم میشه از كلمات و یهو رو كاغذ خالی می كنم اسمشم

با هلك و هلك میذارم رمان =))

بعد بعضیا بدون سمفونی بتهوون و كافی شاپ و قهوه نوشتنشون نمیاد=))

نه قصدم توهینه نه به سخره گرفتن

خیلی برام ناشناخته اس فقط! اعتراف میكنم فكر میكردم فقط تو فیلمهاست ...

++ باز به پادرمیونی و مهرتون به درگاه خداوند نیاز دارم :) آزمون استخدامی شركت كردم

پذیرشم خیلی پایینه. به یادم باشید پیش عزیزترین



نویسنده :زهرا راد
تاریخ: پنجشنبه 15 تیر 1396 11:35 ق.ظ

یادش بخیر ادبیاتمون!

غر میزدیم اما بالاخره تو همون دوران دبیرستان تموم شد.

یه آرایه داشتیم به اسم ایهام

یه كلمه، جمله یا هر چیزی كه دو تا معنی داشته باشه

كه معمولا تو اون متن ادبی منظور ، معنی دوم و دورش بود.

خیلی جاها، خیلی چیزها رو با همین دو معنی ایهامی قضاوت میكنیم!

با معنی نزدیكش، كه من میگم ظاهرش!

مثالش دیروز منه. كه جالبه همه علاقه دارن با من در موردش بحث كنن.

و اون دین و حجابمه!

=)) آروم باشید، میدونم شمام از خوندن و شنیدنش مثل من خسته شدید.

دین من بهم گفته آراسته و زیبا باش، اما باعث فساد نشو!

فسادش هم همون چیزیه كه الان به چشم میبینیم همه جا.

حالا یكی با من دو ساعت بحث می كرد تا قانعم كنه

شلوار نارنجی شبرنگی جیغی كه پوشیدم نگاه رو تحریك نمیكنه

اما سفید چرا! سفید روشن تره و جلب توجه میكنه!

دوست داشتم اینجا به خودم دوباره بگم :

من زیبایی و آراسته بودن رو با تحریك كننده بودن یكی نمیدونم.

یكی به قصد آراستگی لباسی رو انتخاب میكنه و یكی

به قصد س...ی بودن! هدفشون، نیتشون ، ظاهرشون

و طبیعتا تبعات پوششون فرق داره.

مثل فیلم عاشقانه و فیلم كثیف! یكی كه جفتشم نبینه

و دركشون نكنه یكی میدونه، اما خیلی فیلم های فوق باز دیدم

كه در رده ی فیلم های كثیف قرار نداشتن!

حالا ما اومدیم از دینمون خیلی چیزها رو با همین معنی نزدیك

و ظاهریش فهمیدیم و قضاوت كردیم و فكر میكنیم اگر صبح تا شب

پوشش مشكی داشته باشیم دیگه كسی رو به گناه نمیكشونیم.

مثل اون دختر چادری خیلی زیبا و خوشپوشی كه میاد فروشگاهمون

و من دختر نگاهم تا وقت رفتن خیره ی سیاهی دور چشم و رژ قهوه ای

مایل به مشكیش میمونه چه برسه به مذكرش! و در ظاهر چادر هم داره

حجاب هم داره، اما فروشنده های آقامون به قدری احساس خطر میكنن

كه ارجاعش میدن به من و همكارم!

++مخاطب حرفهای من همیشه فقط و فقط خودمم! فاز منبر هم نگرفتم.

فقط یه كم در مورد یه سری چیزها فكر كنیم. یه كم فلسفه بخونیم

و یاد بگیریم ایهام هر چیزی رو ببینیم نه ظاهرش رو.



نویسنده :زهرا راد
تاریخ: شنبه 10 تیر 1396 10:10 ق.ظ

لازم برای یك سری این واژه ی دلبر رو روشنتر توضیح بدم

تا دیگه درگیر فكرهای بیمارگونه شون نشن.

فعلا هم كامنت های اون پست رو تایید نمیكنم.

كسی كه با حجاب و چادر آشنایی داشته باشه فهمیده

منظورم چیه از این واژه. كسانی كه حجاب اصیل دارن

و تم مذهبی خانواده شون پررنگ تره، چادر فقط مشكی

ساده مات سر میكنن، فقط مدل سنتی یا عربی سر میكنن

چادرشون نباید سرمه دوزی و ... داشته باشه.

نباید گیپور دوزی داشته باشه. هر چیزی كه تو سرت خوشگل باشه

یه جورایی انگار از فلسفه حجاب دور شده!

حالا با درست و نادرستیش كار ندارم و به كسی هم بی احترامی

نمیكنم. اما منظور من از دلبر دقیقا همین بود!

حالا شما بشین با این فكرای بیمارگونه ات درگیر باش.

++


نویسنده :زهرا راد
تاریخ: دوشنبه 5 تیر 1396 12:13 ب.ظ


عید فطر برای تمامی عزیزان مبارك

طاعات و عباداتتون قبول در گاه حق

كسانی كه روزه گرفتن

كسانی كه توانش رو نداشتن و نگرفتن

كسانی كه تا تونستن از این ماه و بركتش استفاده كردن

و كسانی هم مثل من مشغله و مشكلات اجازه نداد

عیدتون مبارك

دوستتون دارم

شرمنده نیستم. برمیگردم حتما

----

چادر! باورم نمیشد اصلا

اما جدی زمان بر خورد و رسید به جایی كه از دو روز

بعدش دارم سر می كنم =))

هر چند خیلی میشنوم از كسانی كه بهشون مربوط نیست

كه  این چادر و مدلش  حجاب نیست و دلبره =))

مهم باورهای خودم و  خدامه، و بعدش هم بابام كه مشكلی باهاش نداره.





نویسنده :زهرا راد
تاریخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 11:36 ب.ظ

من یه چادر دارم
از اون مدل های شالدار شنلی
خیلی دوست دادم این مدل چادرهارو
شیک و دوست داشتنی
نمیپوشمش
نه الان نه فردااما شاید یه روزی....
این مدل چادر فقط یه جنس پارچه داره که یه کم نازکه
نه زیاد. کم.
برای همینم هنوز اجازه ندارم سرم کنم
حتی با مانتوی تا زانو که جلوی طرح بدنم رو بگیره
اما دوستش دارم
نه پسش میدم و پولمو میگیرم
نه تاش میکنم بذارم اون ته های کمد
نه
میزنمش به چوب لباسی آویزونش می کنم
لای لباس های روزمرگیم
گاهی نگاهش می کنم
گاهی بهش دست میزنم
لبخند می زنم که دارمش
شاید غم انگیزه که دارمش اما ندارمش
اما باز هم مال منه
دوستش دارم
هیچ کس جز من بهش دست نمیزنه و سرش نمی کنه
دورشم نمیندازم
شاید همین حالا که داشتم بهش فکر میکردم و
تو پیاده رو بین مردم بر میخوردم و فکر میکردم
هنوز برام یه آرزو یا افسوسه
زمان بر بخوره و چند دقیقه بعدش سرم باشه
و به اندیشه های پیشینم بخندم
اما من وجودی زهرا اون چادر رو دوست داره
من این چادر رو بهش مدیون بودم تا نشه
که تا آخر عمرش سر چادر و چادرهایی و دیگه هایی
ته وجودم شمع رو خاموش کنه و یه گوشه ای با افسردگی کز کنه.
حالا شاده کمد رو باز میکنه
حتی گاهی تو خونه سرش می کنه
شاده که هست
دلخوشه که هست
حتی اگر اونطور که دوستش داشت استفاده اش نکرد.
من سکوت کردم و گفتم خدای من به روی چشم
اما هست
اون لبخند ته وجودم هست
حداقلش اینه که پشت ویترین نگاهش نمی کنم
نمیدونم کارم درسته یا نه
عقلانی فکر نمیکنم
من دوستش دارم و میخوام باشه
حتی اگر بیهوده اس و جا تنگ کرده
شاید روزی زهرا اون رو سرش کنه.



نویسنده :زهرا راد
تاریخ: جمعه 26 خرداد 1396 11:12 ق.ظ


از عسل هم شیرینتر!

بابایی عشقم به خونه برگشت.

خدایا شكرت، ممنون كه مثل همیشه تنهامون نذاشتی.

ممنون كه بودی و هوای دلمون رو داشتی

به من كه رحم خیلی بزرگی كردی

عاشقتم.

ممنون از حضور و دعای همه ی دوستان، امیدوارم

اونقدر خودتون و عزیزانتون سالم و سلامت باشید

كه نیازی به جبران و دعای سلامتی براتون نباشه.

دوستتون دارم.

تو این شبهای عزیزی كه ازش یه شب موند

منم فراموش نكنید.


نویسنده :زهرا راد
تاریخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 01:09 ق.ظ

امروز نذاشت دستش رو ببوسم

حسرت به دلم گذاشت

هیچ وقت نذاشته دستش رو ببوسم

ممنون بابت كامنت ها، كمی فرصت و آرامش

داشته باشم برمیگردم تایید میكنم جوابم میدم

دلیل جواب ندادنم بی احترامی نیست

ممنون كه هستید


نویسنده :زهرا راد
تاریخ: جمعه 19 خرداد 1396 10:03 ب.ظ


امروز با اشک شور افطار کردم.


جای خالیت سر سفره افطار خار دل بود.


زودتر برگرد و پرش کن بابایی



نویسنده :زهرا راد
تاریخ: جمعه 19 خرداد 1396 03:48 ب.ظ



چند پست پایینترم یه جورایی طعم خودش رو بهم چشوند.


خدای من سلامتی دل و دینم رو از تو میخوام.


در این مورد اجابت بی برو برگرد میخوام.


باش باهامون.



نویسنده :زهرا راد
تاریخ: پنجشنبه 18 خرداد 1396 10:27 ق.ظ

حرفی ندارم در مورد حادثه ی دیروز!

كه داعش هم ما رو از هم نپاشونه

خودمون صد در صد این كار رو خواهیم كرد! :|

دوست ندارم به كسی نسبتی بدم و توهینی كنم

اما ... گاهی دلم میسوزه كه واقعا برای این كشوره كه

دارم تلاش میكنم؟ كه وقتی می تونم برم و نمیرم

حرمت خاك رو نگه می دارم واقعا برای یه سری (ببخشید)

بیشعور خائنه؟

هدفمون چی بود از این همه جوك ها؟ سحری خوردنم با چك اینستا

بود و واقعا وحشتناك بود ... حقیقتا اونقدر حالم بده در این مورد كه

كلمه ای ندارم تا حرف بزنم. به فاصله ی چند ساعت از سفره هایی كسانی

حذف شدند! و كسانی خوشحال! از ازل تناقض در تناقض بودیم!

فقط ... ما داعش لازم نداریم ... خودمون داعش شدیم برای خودمون!

---

دیروز بالاخره دفترچه انتخاب رشته رو دیدم و حالم گرفته تر شد!

هشت نفر پذیرش دانشگاهمون شده چهارنفر!!!!!

چهار نفر!!!!! دعام كنید به شدت دعا لازمم.

چی می شد زبان نزنم حدقل برسم به اواخر سیصد اخه؟ :|

خدایا هستی باهام نه؟




نویسنده :زهرا راد
تاریخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 09:20 ب.ظ

نتایج اومد

خیلی خیلی خیلی

خیلی خیلی خیلی

بهتر از حد تصور

در حد دو ركعت نماز شكر

و اشك های شوق

و تشكر های از ته دلی از تنها عشقم

تنها حامیم كه تنهام نذاشت و همراهم بود

امیدی نداشتم با اون روان خراب و حال نابهنجارم

كه كنكور رو خراب كرده بودم

كه خب من ِ مثلا مترجم، زبانم شده منفی جهار :دی

یعنی نمیزدمش حداقل سی چهل تا میومد پایین

این برام حیاتی بود

خدا رو شكر

البته هنوز لب مرزم

دعام كنید

به شبانه هم راضی ام

دوستتون دارم

خدایا ، عاشقانه عاشقتم

اونقدر كه وصفی براش نیست

اونقدر كه فقط خودت دركش میكنی

با جون نه، با روح و نفس می خوامت

ای روح و نفس من


نویسنده :زهرا راد
تاریخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 11:02 ق.ظ

دارم كسب تجربه میكنم

سه چهار روزی هست تو یه روسری مقنعه و كلا

بوتیك حجاب دارم به عنوان فروشنده كار میكنم

كسب تجربه و یاد گرفتن مشتری مداری :))

سخته

روزه و صبح تا عصر یه بند سر پا بودن

نفسم میره و برنمیگرده

پاهام ورم میكنه و داغ میكنه

از تشنگیم كه زبونم به سق چسبیده

ولی خوبه

هیجان داره

البته هنوز از مشتری مداری

روی خوش و لبخند و زبون بازیشو دارم

اما وقتی زیادی وسواسی میشن مشتریا

یا زیادی خسته ام میكنن میخوام خفتشونو بگیرم بندازمشون بیرون =))

مشتری مدارم نه؟ :))

---

دیروز تو رستوران جیگرم كباب شد دیدم مادربزرگم اینقدر

دستش میلرزه كه نتونست خودش تنهایی یه قاشق سوپ بخوره :(

غمگین شدم ...

اون لحظه سیاهترین زندگیم همون صحنه رو دیدن بود :((

اما باز هم زندگی جریان داره ، باز هم میگذره، باز هم همه چی خوب میشه

نه؟ :( :)


نویسنده :زهرا راد
تاریخ: جمعه 5 خرداد 1396 09:32 ب.ظ



فكر كن ...

یه روز كه سلامتی نداریم یا بیماری كسی رو میبینیم

دلمون میگیره و میگیم خدایا سلامتی بده. هیچی

بدتر از نبود سلامتی نیست. سلامتی همه چیز رو با خودش میاره.

یكی كه افسرده و دلمرده اس یا همچین كسی رو میبینه

حس میكنه دل خوش و گرم و پرامید همه چیزه و نبودش سیاهترین زندگیه.

یكی میگه خیانت بدترینه

یكی میگه طلاق

یكی میگه نبود پدر و مادر یا مرگشون

یكی میگه نبود بچه یا مرگش

یكی میگه بی عدالتی

یكی میگه قفس

یكی میگه از دست دادن خدا و دست یاریش

یكی میگه ...

خیلیامون خیلی چیزها میگیم.

آیا واقعا بدترین ها هستن یا تو اون شرایط و محیطش سختن؟

هر كدوم اینها رو كه میبینیم ... یه لكه ی سیاهی میزنن به زندگی و دل و روحمون

جوری كه هیچوقت از بین نمیره. فقط گاهی روش رو غبار میگیره و نمیبینیم

اما گاهی طوفان میاد و اون گرد رو برمیداره و اون لكه عیان میشه.

دردمون میاد ...

اما تهش ... زنده میمونیم.

یكی با اقتدار و لبخند

یكی با عادت

یكی با دلمردگی

یكی با افسردگی

و حتی یكی با شوك و بیماری و فراموشی ...

++ واقعا نمیدونم چم شد نوشتم. میدونم هدف خاصی نداشت شاید

حرف خیلی گنده ای نبود شاید ...

فقط فكرم رو این مسئله بود و خالیش كردم .

++ رمضان، زیباترین ماه خدا مبارك


نویسنده :زهرا راد
تاریخ: چهارشنبه 3 خرداد 1396 09:21 ب.ظ


دلم از جایی گرفته

كه هیچ غلطی در موردش نمیتونم بكنم  :|

جایی كه عمده ترین دلتنگیم رو داره.

خدایا ... یعنی معجزه واقعا معجزه اس؟

نمیشه الان برای من اتفاق بیفته؟


تعداد کل صفحات : 11 1 2 3 4 5 6 7 ...
درباره من
بسم الله الرحمن الرحیم

وإِن یَــکادُ الّذـــینَ کَفَروا

لَیُزلِقونَکَ بِـأَبصارِهِم لَمّا

سَمِعُوا الذِّکـرَ و یَقولـونَ

إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَـا هُوَ

إِلـاّ ذِکـــرٌ لِلعَـالَــمـیــن
نویسندگان
جستجو در وبلاگ
ابزارک های وبلاگ
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :