منوی اصلی
یک سرگشته ی دمدمی در جستجو
  • در حال نام گذاری شنبه 22 فروردین 1394 08:09 ب.ظ نظرات ()
    +اول سلام

    ++دوم به دنیای رنگی رنگی من خوش اومدید

    +++سوم اینجا هر چی نوشته میشه دلنوشته های خودم هستند و متن های كپی شده با ذكر منبع خواهند بود

    ++++چهارم لینكدونی جای دوستای با معرفتمه و لینكدونی ماه به ماه ریست میشه

    +++++پنجم آدرس وبلاگ دیگه ی من : چــــــــآر دیــــــــوآریــــــــــ كــــــــــآغَــــــــذیـــــــــــــــــ

    ++++++ششم : وبلاگ دیگه ام رمان ها و داستان های خودم هستند. وبلاگ تفریحی نیست. كسانی لینك میشند كه رمان خون هستند

     برای افزایش كامنت و بازدید لینكم نكنید لطفا

    +++++++هفتم خیلی دوستتون دارم ... یا علی
    آخرین ویرایش: شنبه 22 فروردین 1394 08:15 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • .

    در حال نام گذاری سه شنبه 30 اردیبهشت 1399 02:50 ب.ظ نظرات ()
    کامنت ها برام قابل مشاهده نیست. 

    فارسی بدون شکلک بنویسید و بدون درج آدرس وبلاگ :|

    سیاست جدید میهن

    ----------

    دیروز از ساعت 6 عصر تو فکر بودم چطوری غافلگیرت کنم

    به هر چیزی فکر می کردم یه خنده میومد رو لبم

    اما هیچی به اندازه ی همون غافلگیری نابی که یهویی اتفاق افتاد جذاب نبود

    از ماشین پیاده شدم و می دونستم تو بالکنی. اما نمیدونستم سرپایی

    خواستم یه نگاه بکنم اومدم عقب دیدم داری پتو تا میزنی :))

    با جعبه زولبیا بامیه و نون روغنیا وایسادم اونجا

    صبر کردم تا سنگینی نگاهمو بگیری

    اولش نشناختی

    بعدش شناختی

    بعدش تعجب کردی

    بعدش شاخ دراوردی

    تهشم به اندازه ی سه چهار ثانیه شوک شدی و پتو و دستات همزمان تو هوا موند ...

    ته ته غافلگیری بود

    بعد رفتی تو داد زدی این دختره اینجا چیکار میکنه؟

    یادش بخیر ...
    آخرین ویرایش: سه شنبه 30 اردیبهشت 1399 02:54 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • .

    در حال نام گذاری دوشنبه 22 اردیبهشت 1399 03:30 ب.ظ نظرات ()
    الان داشتم برای داداشی کامنت می نوشتم 
    از همون تعارفات معمول که طاعات و عباداتت قبول درگاه حق و ...
    (منظورم اصلا داداشی نیست کلی میگم)
    فکر کردم، کدوم طاعات عبادات؟
    یه روزه میگیرم، میام دفتر سر کار پای لپ تاپم بعد نماز دوباره کار بعد یه کم استراحت و کار 
    در همه حالم هندزفری تو گوشمه و بی تی اس هنرنمایی میکنه.
    حالا علی یه اخلاقی داره حداقل، زبون روزه موزیک گوش نمیده ...
    تهشم دم افطار میرم خونه
    نهایت عبادت من یه 17 رکعت نمازه که خودم و خدام می دونیم چه کیفیتی داره
    با چند تا استغفرالله و صلواتی که زیر لب تو راه خونه تا سر کار میگم
    خصوصا امسال که روزه خواری به لطف برخی مراجع علنی شد
    یکی نیست حالا بهشون بگه عزیزم گفتن نگیری اشکالی نداره نگفتن در ملا عام بخور.
    بیخیال. گزافه گویی شد، داشتم می گفتم. 
    کدوم عبادت؟ ...
    همین!

    ----
    اگر منِ او رو تا آخر ادیبهشت تموم کنم برا خودم جایزه دارم.
    چی بگیرم جایزه به نظرتون؟
    میتونم اون رو به همراه اون دو تا عادت دیگه ای که میخوام برا خودم جا بندازم یکی کنم
    اون انگشتر خوشگل استیلی که به نیم ست هدیه تولدم میاد بخرم :)
    آخرین ویرایش: دوشنبه 22 اردیبهشت 1399 03:37 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • .

    در حال نام گذاری یکشنبه 14 اردیبهشت 1399 12:05 ق.ظ نظرات ()
    هنوز خوابم نمیبره
    هنوز دل درد دارم
    هنوز چشمام داره می سوزه
    وقتی یاد ظهر میفتم که سرم رو سینه ات بود
    دقیقا به اندازه ی پنج ثانیه، دقیقا اندازه ی سه نفس من نفس نکشیدی...
    شاید حتی اون بالایی هم نفهمید چی کشیدم تا دوباره نفس بکشی
    بعد دیدم مدلته؛ خوابت عمیق که میشه گاهی نفست اینقدر ملایم میشه که نمیفهممش حتی.
    هر بار که این اتفاق میفتاد دل و روده و تمام دار و ندارم به هم می ریخت...
    این چه وضع خوابیدنه آخه نفس جان؟
    خدایا ترس همزاد من قراره باشه؟
    آخرین ویرایش: یکشنبه 14 اردیبهشت 1399 12:10 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • .

    در حال نام گذاری شنبه 13 اردیبهشت 1399 01:29 ب.ظ نظرات ()
    وقتی دلم میگیره

    وقتی دلتنگت میشم

    دلم کوچیک میشه

    میشه مثل یه گنجیشک لرزون تو برف و سرما

    به خودش می لرزه

    می ترسه

    اونوقته که دنیا تاریک میشه و دلم می لرزه و می ترسه از نبودت

    از نداشتنت

    چه ترس ترسناکی ...
    آخرین ویرایش: شنبه 13 اردیبهشت 1399 01:31 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • .

    در حال نام گذاری جمعه 12 اردیبهشت 1399 12:38 ق.ظ نظرات ()

    می ترسم ...


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • .

    در حال نام گذاری یکشنبه 31 فروردین 1399 01:05 ب.ظ نظرات ()
    اینکه دارن به زور منو از چایی دور میکنن بدجوری سر لج میندازه منو

    اینکه چایی نمیخورم و خوابم سنگین تر شده

    اینکه چایی نمیخورم و یه کم جوشهام کم شده

    اینکه نمیتونم برای چاییم تصمیم بگیرم حتی اگر مضر باشه برام

    دوست ندارم ...

    حالا شما هی بیا بگو تو دلت نگه ندار. فحش بده. داد بزن. تو دلت نذار که دلت چرکین بشه از من

    واقعا اعصاب دارم هر روز سر چایی باهات بحث کنم؟

    واقعا اعصاب داری هر روز سر چایی دمغ بشم و هی بگی دلم میترکه؟


    آخرین ویرایش: یکشنبه 31 فروردین 1399 01:07 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • .

    در حال نام گذاری دوشنبه 25 فروردین 1399 08:06 ب.ظ نظرات ()
    چقدر خوبه همیشه یه دردی داشته باشی

    که وقتی بگن چته

    حداقل یه حرفی داری که نذاره ور زیادی بزنن

    ++ وقتی پست های خیلی قدیمی رو میخونم حس میکنم چقدر بیگانه شدم ...
    آخرین ویرایش: دوشنبه 25 فروردین 1399 08:07 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • ...

    در حال نام گذاری یکشنبه 24 فروردین 1399 01:14 ب.ظ نظرات ()
    استارت کار امروز

    ماشاالله خدا رو شکر خوب بود

    خدایا شکرت

    ما که تو کشوری زندگی میکنیم که احدی به فکرمون نیست

    تو همراهمون باش، پشتمون باش

    مشکلات همه رو حل کن لطفا

    حرفم نمیاد واقعا :دی

    چی بگم؟ چی بنویسم؟

    خسته ام از درد دیگران رو کشیدن

    خسته شدم اینقدر این روزها خبر بد شنیدم

    اوضاع بد بقیه رو دیدم

    خدایا

    روشنایی بده لطفا

    مثل ابرهایی که بعد روزها بارش سنگین کنار میرن و آفتاب ریز ریز و شره شره نورش رو می بارونه به روی زمین

    میخوام اون لحظه رو 

    الهی آمین
    آخرین ویرایش: یکشنبه 24 فروردین 1399 01:21 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • در حال نام گذاری پنجشنبه 21 فروردین 1399 11:36 ق.ظ نظرات ()
    وقتی هیچی نشده و بزرگش میکنن ...

    وقتی هیچی نشده و بزرگش می کنم ...

    نتیجه اش میشه یه آدم افسرده از دنیا و همه چی و همه کسش خسته

    که همه چیش بند یه تار موئیه که اونو به هم بریزه

    که دیگه عادت کنه همیشه نباید احساس آرامش و شادی داشت

    ...

    خدا جونم .. تقصیر من نیست ... به خدا تقصیر من نیست

    پیدا کن باعث بانیشو کارش دارم ...
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 فروردین 1399 11:38 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • در حال نام گذاری چهارشنبه 20 فروردین 1399 01:25 ب.ظ نظرات ()
    یه کارمند داشتیم اونم صد هزار مرتبه شکر خدا رفت خودش یه کار پیدا کرد استخدام شد

    الان منم و یه دفتر خالی

    خالی خالی

    خودم و خودم!

    کار میکنم، گاهی مانتو درمیارم همینجا ورزش میکنم

    همینجا میرقصم

    چایی سبز و انواع قرص های ویتامین و حتی اسپندم آوردم با خودم!! =))

    در این حد حال می کنم با تنهاییم

    الانم قراره بعد کارهام بشینم لاک ناخنامو پاک کنم سوهان بکشم و با خوردن مبارزه کنم

    تا اومدن همسرجان گشنه بمونم بلکه کالری هایی که سوزوندم یه کم لاغرم کنه

    هوا بدجوری سرده

    برف اومده

    یه جوری هوای تو اتاقم دمه که نفس بیرون میدم بخار میکنه :))

    سرمایی ام

    حس میکنم کم کم میزمم داره بوی چوب نم کشیده میده :))

    سرایدار قبل تعطیلات عید شوفاژهای ساختمونو بسته رفته هنوزم به خاطر کرونا برنگشته

    کسیم پاسخگو نیست. رو گاز کوچیکمون آب گذاشتم میجوشه

    سونای بخار مجانی :)) برا پوستم خوبه

    دو روزه تو فکرم مادرشوهرم رمانهاشو تموم کرده گفته پنجشنبه میای رمان جدید بیار چی ببرم!

    آلبر کامو ببرم یاد بگیره روزی که مادرشو به خاک سپرد با یکی شب بخوابه صبح بیدار بشه یکی دیگه رو بکشه؟ :))

    یا سال بلوا ببرم که یاد بگیره چطوری ذره ذره بمیره و خودش خبر نداشته باشه؟

    تنها لطفم میتونه جین استین باشه که نمیدونم ادبیات بریتانیا دوست داره یا نه!

    عجیبه امروز اندکی خوبم. حال خوب رو من اینطوری تعریف میکنم:

    اگر تا شب که سر رو بالش میذارم هوای گریه نداشته باشم و با بالش خیس نخوابم میگم حالم خوب بود!

    دوستام میگن بنویس. علی میگه بنویس. روانشناسم میگه بنویس

    چی بنویسم آخه که بهتر شم؟ واقعا این خزعبلاتی که مینویسم برام خوبه ؟ توفیریم میکنه؟

    ++ پی نوشت : چه بلایی سر میهن بلاگ اومده ؟ اینهمه تو سر این و اون زدیم که کیفیت میهن اله و بله

    یه پست رو نزدیک به پنج شش بار ذخیره کردم نشد :| نصف نوشته هامم پرید
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 20 فروردین 1399 02:12 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • در حال نام گذاری سه شنبه 15 بهمن 1398 01:18 ب.ظ نظرات ()
    اونجایی که تونستی حرف و حس و دیدگاه دیگران رو درک کنی

    و بر اساس دید اونها پاسخ بدی

    عصبی نشی، تندخو نشی، نخندی، به سخره نگیری

    اوج بلوغ توئه!!

    اون لحظه ی منم آرزوست!

    حذف یارانه ی کاغذ و کتاب های گرون قیمت و ... 

    اینجاست که دچار فقر فرهنگی می شیم و نهایت انتخاب من دو سه کتاب میشه

    هدیه ی خودم برای تولدم!

    متاسفم!

    ++دلم هوای "سال بلوا" و گریه با نوشافرین رو کرده. وقت کتاب خوندن ندارم:(
    آخرین ویرایش: سه شنبه 15 بهمن 1398 01:21 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • ماجرا همیشه از اونجایی شروع میشه که  :

    -نکن! این آدم اینطوریه، بیخیالش شو، نزدیکش نشو ...

    +نه شما نمیدونید. من فرق دارم! من باهاش خوشم، ما حرف همو میفهمیم!

    بله
    آخرین ویرایش: دوشنبه 23 دی 1398 12:34 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • در حال نام گذاری چهارشنبه 18 دی 1398 03:36 ب.ظ نظرات ()
    قشنگ نیست؟

    9 بهمن تولد مادرشوهرم

    19 بهمن تولد خودم

    22 بهمن تولد باباییم

    25 بهمن (ولنتاین) سالگرد آشناییمون

    27 بهمن تولد آقاییمون

    اصصصصلا به سرنوشت اعتقاد عجیبی دارم

    ماه آینده ماه زیبایی خواهد بود، پر خیر و برکت و حس خوب و موفقیت

    به نظرتون امسال برای تولدم چی بخرم؟ آلبرکامو یا داستایوسکی؟ یا شایدم عباس معروفی
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • دارم به آستانه ی 27 سالگی نزدیک میشم

    تلخه 

    برای همین دست به دامن مغلطه میشم و میگم

    من 19 بهمن وارد 27 خواهم شد، نه اینکه 27 ساله باشم

    روزی آرزوی من رسیدن به 30 بود

    الان فراری اما گذر زمان

    از دو سه چروک خیلی ریزی که کنار خط خنده مه

    از بیست تا تار مویی که نقره ای لای خرمن موهام برق میزنه

    عمرم تو کتاب و فکر کردن به مسائل و پیچ و واپیچ کردنشون گذشت

    ساعت ها لای چند خط از جمهوری افلاطون موندم

    روزها با سمفونی مردگان گریه کردم

    چیزهایی رو حس کردم که برای خیلی ها مزخرف و خنده دار بود

    رسیدم به جایی که ذهنم خسته شد و کنار کشید

    گفت نمیکشم

    گفت بسه

    گفت گوسفند باش لطفا

    گفت هم خودتو پیر کردی هم منو

    گفت هیچی به هیچی

    و در نهایت تنها چیزی که نصیبم شد واهمه از اندیشیدن بود

    چون نتیجه اش درد کشیدن بود

    و حالا در همین نقطه باز هم همچنان میگم 

    من یک افسرده ی خسته از فکر کردنم که همچنان خودم رو لای کتاب ها گم میکنم

    که باز هم هر موقع از خیابان امام رد میشم نگاهم به اون کتاب فروشی همواره تخفیفه

    که همیشه هم دنبال کاغذهاییم که خودمو توش گم کنم

    تا در نهایت با همین ذهن خسته باز هم فکر کنم

    هر چند کم، هر چند با سرعت کمتر

    اما در نهایت باز هم پیرتر بشم

    یه روزی گذر عمر هیجان انگیز بود

    برای هر تولد

    برای هر روز

    برای هر سال

    برنامه ها داشتم

    جالبه روزی میگفتم 25 ساله بشم موهامو صورتی میکنم

    27 ساله بشم گواهینامه میگیرم

    30 ساله که شدم باید شرایط سواد اجتماعی رو دارا باشم

    خیلی حرف ها میزنیم ...

    من الان، یک در آستانه ی پیریِ از پیری ترسانم!

    یک پیر شده که منتظر کفن شدنه

    که حالا نمیخواد بمیره، نمیخواد پیر بشه

    میخواد پیش کسی که دوستش داره باشه

    اما شبها که به تاریکی زل میزنه

    هنوز ترس داره

    ...
    آخرین ویرایش: سه شنبه 17 دی 1398 03:35 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • کل دنیا میگن بنویس دوباره

    رمان

    درد دل

    خاطرات

    بهتر از قرص عمل میکنه

    نمیدونم چرا دستم نمیره به قلم

    مهربانم نصفه نیمه مونده

    دلم آتیش میگیره فکرشو که میکنم

    چرا اینطوری شد؟

    +++ چرا نیستید؟ آقا حامد و فاطمه و بهانه جان نیستن چرا؟

    آخرین ویرایش: دوشنبه 16 دی 1398 02:19 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 16 1 2 3 4 5 6 7 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic